تبليغاتX
جعبه سیاه
چهارشنبه 23 بهمن1387

خب دوست سیاه سوخته من ... ساعت 6:15! 6:15 صبح یه روز بارونی ... امروز یه روز دیگه است ... برای من و تویی که از هم جدا نمیشیم ... یادته که اون روز بهت چی گفتم؟ آره! میدونم یادته ... باید بریم دنبال فکر نو و حرفهای تازه ... همیشه باهمیم، ولی دلم برات تنگ میشه ... دلم برات تنگ میشه.

   

 

سه شنبه 22 بهمن1387

امروز نه یک روز عادی بود، نه پر از روزمرگی ... حالا بماند که الان فکر میکنم اصلاً مگر روز عادی هم داریم؟! ... اما آرزو شاید هنوز همان آرزوی قبلی باشد ... که اگر نباشد به خودت ظلم کرده ای شاید ... آرام گذشت امروز، آرامتر از چیزی که فکرش را میکردم ... اما اگر برای فردا یک بهانه کوچک خوشحالی میخواهی باید به یک روز آرام هم بگویی تمام شود ... روز آرامی که با تمام شدنش، باید خیلی چیزها را برای من تمام کند ... خیلی چیزها را باید بشکند ... سختش باشد شاید، اما چاره ای ندارد ... راه عبورش از من همین است ... شاید هم راه گذشتن من ... نوشتم تا این روز آرام، که ثبت شده باشد همه حسها ... اتفاقاتشان نه ها ... حسهایشان ... حسهایی که شاید فقط من بتوانم از لابلای این کلمه ها و جمله ها، که شاید گاهی بی ربط بود و آشفته، پیدایشان کنم، دوباره ببینمشان ... حسهایی که شاید نشان بدهند یک دوگانگی را، یک فاصله را، بین آدمی که شروع کرد و تمام کرد ... و خودش میداند برای ادامه دادن، راهی به جز کم کردن این فاصله نیست ... و کار این روز آرام، شکستن این فاصله است شاید ... شکستنی که صدای آرامش میدهد!

 

دوشنبه 21 بهمن1387

یک روزهایی هست در زندگی که شاید خیلی مهم باشند ولی دیروزشان خاص تر است ... یعنی فکر میکنی هر لحظه آن دیروز، فردایش را میسازد ... درست یا غلط پیش خودت میگویی هر کاری که میکنم در آن دیروز، فردایش را تغییر میدهد، حتی کوچکترین چیزها ... بعد وقتی به روز قبل از آن دیروز میرسی همه اش فکر میکنی روز بعد باید چه کار کنی که آن فردای اصلی را درست بسازی، آن طور که میخواهی ... این آشفته نویسی ها هم شاید نتیجه فکرهای تنیده این روزهای به هم پیوسته باشد ... حالا کیست که بداند بالاخره دیروز و امروز و فردای من کدام است!

 

یکشنبه 20 بهمن1387

نمیدانم ... این پر رنگ ترین واژه این روزهاست ... انگار نمیدانم یا مطمئن نیستم چه اتفاقاتی افتاده، چه کار کرده ام، چه کار باید بکنم، چه اتفاقاتی می افتد ... همه کار میکنم ها ولی این نمیدانم مدام در سرم میکوبد ... نمیدانم چم شده ... حتی نمیدانم چه حسی دارم ... میدانی مثل کسی میمانم که یک کوه گذاشته باشی روی دوشش و گفته باشی برو ... مثلاً تا آنجا برو ... بعد خب یک چیز باید باشد بعد از آنجا، یعنی یک ذره آن طرفترش، که این آدم نگاهش کند و برود برایش، این کوه را بکشد با خودش ... نه یک چیزی ها ... یک چیزی نه ... یک چیز، فقط و فقط یک چیز ... بعد این نباشد ... آن جلو ولی پر باشد از یک چیزهایی ... درهم و برهم ... همه چیزی هست ها ولی نگاهت هی میچرخد دیگر، نمیتواند آرام بگیرد روی یک چیز خاص ... بعد این آدم با چشمهایی که بازی میکنند جلو میرود، سرگیجه میگیرد ولی جلو میرود، این کوه را میکشد همینطور، کسی هم هی میگوید برو، برو ... خوابهایش هم آرامش ندارند گاهی ... پر میشوند از همان همه چیز و هیچ چیز ... از همه و هیچکس ... پر میشود از حادثه و اتفاق ... که میپرد گاهی با همان چشمان ناآرام و سر سنگین و لحظه ای شک میکند که صبح است یا شب ... جلو میرود باز هم با همه سنگینی این نمیدانم ها ... میدانی مسیر دیگر مسیر نیست انگار، هدف شده ... کسی مدام میگوید برو ... ولی او شاید فقط یک صدای آرام میخواست ... کمی آن طرفتر از آنجا پر است از یک چیزهایی، شاید هم چیزهای خوبی ... ولی او فقط یک نگاه آرام میخواست، یک نگاه آرام ... این کوه را میکشد و میرود جلو و جلوتر ... تکرار میکند مدام: نیاز رو تو خودم کشتم که هرگز تا نشه پشتم ... که هرگز تا نشه پشتم.

 

شنبه 19 بهمن1387

یک آرزوهای محالی هست در زندگی که هر چی هم به محال بودنش فکر کنی، راحتت نمیگذارن ... اون گوشه های ذهنت هستن همیشه، و بعضی وقتها میان جلوی جلو ... وقتی به خودت میای می بینی مدتهاست که داری به یه آرزوی محال فکر میکنی و اتفاقات بعدش رو توی خیالت میسازی، دقیق و جز به جز ... چه میشه کرد ... زندگانیه دیگه ... بعضی وقتها باید بگی ای کاش آدمی که الان هستم رو دو سال پیش می بودم ... یا همین یک سال پیش ... یا اصلاً همین یک ماه پیش ... همین یک ماه پیش ... به همین سادگی!

 

جمعه 18 بهمن1387

نوشتم جمعه حسش غریب است به کل، نمیدانم چرا ... این قدر که بدون تقویم و حساب روز و ماه و سال هم میشود پیدایش کرد و تاریخ را تنظیم ... برای تو هم شاید همینطور است که بیشتر، جمعه ها سراغ هم را میگیریم ... جالبیم برای همدیگر انگار ... در این چهار سال اخیر من دو بار تو را دیده ام و تو هم به قول خودت سه بار من را! ولی بعضی وقتها چیزهایی میگویی که همینجا که نشسته ام میخکوب میشوم ... از آن حرفهایی میزنی که میپیچد در سرم، از آنها که اگر اینجا بودی فقط میتوانستم یک مدتی نگاهت کنم و فکر کنم چقدر من را میشناسی، چقدر میدانی از من که حتی برای سکوتهایم حرف داری، برای نمیدانم هایم جواب داری، دقیق و حساب شده ... شاید من هم برای تو همین باشم، نمی بینمت که بفهمم میخکوب حرفهایم میشوی یا نه ... جالبیم برای هم ولی. شاید معجزه این دوری باشد، همان که قرار است دوستی بیاورد ... من و تو انگار باید ثابت کنیم این مثل را ... و جمعه ها فرصت خوبی است برای دوری و دوستی ... دور دور ولی نزدیکتر از همه، حتی نزدیکتر از تو، حتی نزدیکتر از من.

 

پی نوشت: حال من خوب است اما تو باور نکن!

 

پنجشنبه 17 بهمن1387

نوشتم سرما را ترجیح میدهم به گرمای کلافه کننده ... اما با این سرمای کلافه کننده چه کنم؟ بی هیجان، بی تحرک، ساکت و ساکن ... سرد و سرد ... نمیتوانم فکر کنم که این سرما تکرار شود روزی، که درونت را میلرزاند نه جسمت را ... یک نه بزرگ باید بشنود حتماً ... با این سرما نمیشود ساخت، قانونم برایش کار نمیکند، قصه همان قانون بی استثنا است که هر قانونی یک استثنایی هم دارد ... مثل خودم که استثنا شدم گاهی ... اما پنجشنبه است امروز ... میشود دوستش داشت. با همان حس آزادیش که حالا کمی تا قسمتی یخ زده باز هم میشود یک لبخند نصفه نیمه تحویل آینه داد ... و میشود منتظر یک اتفاق خوب بود ... مثل ... خودت فکرش را بکن، پیچیده نه، ساده فکر کن، ولی گرم ... گفتم که پیچیده نباش ... همین که فکر یک اتفاق خوب باشی خودش یک اتفاق خوب است، گرم و ساده.

 

چهارشنبه 16 بهمن1387

نوشتم گاهی خروجی ها خراب میشوند و آن وقت است که مجبوری پیچیدگی های یک ظاهر ساده را ببینی و بفهمی ... حالا این روزهایم عین منحنی سینوسی شده اند. گاهی بالا، گاهی پائین ... اوج و حضیض ... شبیه هوای این چند روزه شده. دیده ای؟ برف، آفتاب، برف ... جایی هم شاید باران، جایی هم فقط ابری ... کار این روزهاست شاید، این روزها ... عین منحنی سینوسی شده ام ... یا نه، فقط میدانم منحنی اش مثلثاتی است، ولی پیچیده است، پر است از عبارت. هیچ کدام هم با هم ساده نمیشوند که یک جوری سر و ته این قضیه هم بیاید. فراز و فرود دارد، حداقل و حداکثر، شاید تیزی لبه هایش هم توی ذوق بزند، از آن نقطه های زاویه دار دارد. پر است از عبارت های پیچیده با یک عالمه ضریب و توان. از آنهایی که حوصله نمیکنی بشینی دوره تناوبش را حساب کنی، عطایش را به لقایش می بخشی. به خودت میگویی حالا این یک سوال را اگر جواب ندهم آسمان که به زمین نمی آید ... خودت خوب میدانی ممکن است بیایدها ولی اینجوری راحتتری دیگر ... حالا هر وقت آمد فکرش را می کنیم. فقط میدانم دوره تناوبش کوتاه است انگار ... مدام تکرار میشود ... مثل یک راه پله دو طرفه میماند، بدون پاگرد ... هر روز چندین و چند بار تند تند بالا و پایین میروی، بدون مکث ... عادت کرده ای انگار ... حالا یواش یواش داری درد را حس میکنی، مثل وقتی که سخت دویده باشی و تازه فردایش کوفتگی و دردش را بفهمی. اما نمیتوانم بایستم که، باید بروم باز هم، بالاخره این پله ها باید یک جایی تمام شود دیگر، باید چیز دیگری هم باشد، جای دیگری، حرف دیگری ... حالا شاید هفته دیگر برسم به آنجا یا ماه دیگر، شاید هم چند سال دیگر ... ولی آخرش به این کسی که دارد این پله ها را پشت سر هم میسازد و میرود میرسم یک جا، نگهش میدارم، تمامش میکنم ... از خیلی چیزها جدا شدم و حالا هم باید کم کم خودم را از اینجا جدا کنم. در این جعبه را باید بگذارم، چون دوستش دارم. نمیخواهم چیزی داخلش باشد که نمیخواهمش. میخواهم همینطور یادگاری بماند، برای خودم ... باید بروم دیگر، سخت است بیشتر از این حرف زدن ... باید بروم در راه مثلثاتی خودم تنها باشم، تنها ... با صدای پای خودم ... اولین روز را یادت می آید؟ چهارشنبه بود ... نوشتم امروز اولین چهارشنبه است ... امروز هم چهارشنبه دیگری است، آخرین چهارشنبه ... حالا تو داری یادگاری میشوی از راهی که آمدم، برای راهی که میروم، راهی که باید تنها باشم، تنها ... آن قدر تنها که فقط ... من هستم و تو.

 

پی نوشت: همانطور که آغاز شدی ...

 

چهارشنبه 9 بهمن1387
"یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد ...

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد ...

راهی نروم که بیراه باشد ...

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را.

یادم باشد که روز و روزگار خوش است ...

همه چیز رو به راه است و خوب.

تنها ... تنها ... دل ما دل نیست ..."

 

پی نوشت اول: داغ تو دارد این دلم، جای دگر ... نمیشود.

 

دوشنبه 30 دی1387

خسته ام ... از همه چیز و از همه بیشتر از خودم ... خسته ام از فکرهای طولانی ولی تصمیم های لحظه ای که زمانی با آن بیگانه بودم، از نگفتن بعضی حرفها آن طور که خواستم و از گفتن بعضی دیگر آن طور که نخواستم، از حرفهای خورده ای که باید برای خودم تکرارشان کنم، از سکوت و عصبیتی که در خودم سراغ نداشتم، از التهاب و عجله، منی که به اندازه بزرگی آرزوهایم صبور بودم، از چهره درهم رفته و بی لبخندی که دیگران با آن بیگانه بودند، خسته ام از تشویش و ناآرامی، منی که گاهی خودم به آرامشم غبطه میخوردم. خسته ام از اشتباه. خسته ام از خودم، و از این همه خودم نبودن ...  میخواهم صفحه جدیدی باز کنم، همان کسی باشم که وقتی با خنده میگفت و می پرسید : "همه چیز تحت کنترله"، فقط تکه کلامش نبود، زندگیش بود. کسی که گاهی گله هایم از او زیاد میشد، اما دوستش داشتم ... خودم را نمیتوانم ببخشم، اما دفتر را هم نمیتوان عوض کرد، زندگی است. با اینکه آرزو داشتم پاک کنی بود که میشد بعضی صفحاتش را پاک کرد و آن طور که میخواهی از نو نوشت، اما تا وقتی این دفتر به آخر نرسیده همیشه میتوانی یک نقطه پایان بگذاری، معذرت بخواهی از آنهایی که رنجاندیشان، امیدوار باشی و صفحه بعد را بیاوری، یک صفحه جدید ... صفحه بعدی که میخواهم جور دیگری بنویسمش، همین حالا یا وقتی دیگر، همینجا یا جایی دیگر، اما مهم این است: صفحه ای دیگر.

 

پی نوشت آخر: "مطلب از این قرار است: چیزی فسرده است و نمیسوزد، امسال، در سینه، در تنم"  (احمد شاملو)